تبليغاتX
قوی سپید

شاید دوباره راه افتاد...!

شاید...!




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 23:57 توسط ::سپیده::


سلام علیکم

کیف حالک ؟

خوب چه طورین ؟

امروز اومدم یه خورده از دیروز براتون بگم

دیروز با بابام رفته بودیم یکی از این محله های قدیمی

بعد من شنیدم که داره صدایه مداحی و خوندن در مورد حضرت ابولفضل میاد

به بابام گفتم بریم جلوتر ببینیم چه خبره

یه جمعیت خیلی زیادی حلقه زده بودن

گفتم ببین چی شده باشه

همین طور که داشتم میرفتم جلو تر

یه دفعه این صدا رو شنیدم

بچه جون پاشو برو اونور طاقت دیدن نداری بد تر برای ما شر نشو یذار ما هم کار خودمونو بکنیم

با کنایه هم گفت

حالا داره زار زار گریه میکنه

هیچی رفتیم دیدیم یه دونه از این معرکه گیر ها اومده و ادعای پاره کردن یه زنجیری که به شدت به

 بازوهاش بسته رو داره

همش هم میگفت که ابولفضل کمک کن

بعضی از مردمی که اون جا بودن خیلی از حرکاتش بدشون اومد و رفتن

بابام هم مدام میگفت بیا بریم

اما من گفتم یه خورده هم بمونیم

خلاصه اون آقا با ۲ تا مار بزرگ همه رو دور خودش جمع کرده بود و با گفتن اسم اماما همش میخواست

 بگه که من خیلی خوبم و از اون جور حرفا

آخرش هم نفهمیدیم که زنجیرو پاره کرد یا نه

تا ما اون جا بودیم که پاره نکرد

ولی با این کارا همش میگفت که من پهلوون قدیمیم بیاین از این آب ببرین جادو رو باطل میکنه و صد تا

چیزه دیگه که همش دروغ بود

خوب اینم از خاطره ی ما

فقط مواظب باشین که گول این جور آدما رو نخورید

تا هفته ی دیگه

فعلا !

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:30 توسط ::فرزانه::


سلام به دوستای گلم!

خوبین؟!

دیگه چیزی تا ماه رمضون نمونده!

خب زیاد حرافی نمیکنم و میرم سراغ اصل مطلب!

غرض از اینکه امروز اومدم!یعنی یک روز زود تر از موعود!

این بود که شاید فردا نباشم که بتونم براتون آپ کنم!

خب دیگه!دعا کنید بهم خوش بگذره!مسافرتو میگم!

راستی خیلی بی معرفتین!

انگشتاتون قطع نمیشه که ۲ تا نظر برامون بذارین!!!

منتظر نظراتتون هستم!

دوستتون دارم!

فعلا

یاحق!




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 18:9 توسط ::سپیده::


سلام

خوبید

تابستون خوش میگذره

ما تصمیم گرفتیم تا دوباره شروع کنیم

پس منتظر باشید

تا شروع دوباره

فعلابای

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 1:19 توسط ::نسترن::


سلام به دوستای گل و خوشملم!

حالتون خوبه؟!

خیلی بی معرفت شدین ها تازیگا!!!!

چرا؟!چراشو باید از شما پرسید!

هیچکدومتون اومدین تو این مدت که نبودیم سراغی از ما بگیرین؟!

خب حالا واسه تنبیه تون امروز خاطره نمیگم!!!

شوخیدم!

خب خاطره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

میبینید ترو خدا؟!تو تابستونم از دست مدرسه آسایش نداریم ما!!!

خب سر کلاس هندسه(میگم این درسا بسه...!)

قبل کلاس هندسته عربی داشتیم!

مخمون پوکید از بس این استاده یکنواخت میدرسید!!!

۵ دقیقه زود تر از کلاس جیم شدیم کلاس بقلی هندسه ی سوما بود

دیدیم استاده موبایل یه دختره رو گرفته داره ادد لیست دختره رو میبینه!

-حامد-محمد رضا-اشکان-محمد-وحید-امیر-میلاد-عرفان و...!

استاده:خدا بده برکت!

بچه ها:هر هر هر!

بعد استاده رفت توی قسمت کلیپهای موبایل دختره کلیپا رو که تا ته دید اس ام اس های

دختره رو همه رو خوند عکساشم دید بعدم گفت:

-خیلی بی ادبی...!

دختره:شما بیشتر استاد!!!

پیش خودمون بمونه خیلی استاده سبکه!و البته فضول!

آخه یکی نیست بهش بگه به تو چه رفتی تو موبایل یارو فضولی میکنی؟!

اصلا حق نداری موبایلشو بگیری!موبایل یه چیز شخصی و خصوصیه!

شاید طرف توش سر بریده داشته باشه نخواد تو ببینی!

اینم از این!دارن تو مدرسمون آسانسور میزنن!

واسه معلمای...........!که یه وقت نوک انگشت پاشون درد نگیره از پله ها بالا میان!!!

و البته برای اونایی که پاشون شکسته!

سر کلاس عربی:ساحل دوستم از نیلوفر اسپری گرفت که بزنه!استاده اصلا سوژه ایه واسه خودش!

داشت پای تخته یه چیزی مینوشت بعد ساحل رفت زیر میز اسپری زد یه خورده شم پخش شد تو هوا!

استاده برگشت نگاه کرد چشمام ۴ تا شد!

گفت:بببببببببببببببللللللللللللللللللللللللللهههههههههههههههههههه!!!

بعد برگشت ادامه ی متنشو پای تخته نوشت!!!

اینم از اینیکی!

من و نیلوفر دوستم از کلاس داشتیم بر میگشتیم که یهو:

(یه گروه پسر پشتمون سبز شدن!فکر کنم ۹-۱۰ نفری میشدن!!!)

باشه بابا هولم نکنید الان میرم!اه ببخشید خانوما اسمتون چیه؟!

من:به شما ربطی داره؟!

-نه فقط برای اطلاعات عمومی!

دوستم وایستاده بود باهاشون کلکل میکرد و من راه افتادم که یهو:

خانوم خوشکله دوستت وایستاده نمیخواین با هم برین!؟

-بازم به شما ربطی نداره!

نیلوفر بیا بریم!

نیلو هم چاره ای ندید و اومد!

میخواستم هر چی مو درست کرده بودن بزنم داغون کنم!!!

اونا از چهار راه رد شدن و یکیشون برگشت به من گفت:

خوشکل خانوم زیاد جدی نگیر این دوست ما اسکله!

-از قیافه ش معلوم بود!!!

پ ن۱:اگه بشه هفته دیگه میریم مسافرت!

کجاشو بعد مسافرت مشخص میکنم!

پ ن۲:امیدوارم خوشتون اومده باشه!

نظر یادتون نره !

دوستتون دارم!

به خدا میسپارمتون!

فعلا

یاحق!




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 17:12 توسط ::سپیده::


سلام

برگشت دوبارمونو بهتون تبریک میگم 

انشا الله هفته ی دیگه کارمونو به طور رسمی شروع میکنیم

خوب پس تا هفته ی دیگه

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:3 توسط ::فرزانه::


من ااااااااااااااااااااوووووووووووووووووومممممممممممممممددددددددددددددددددمممممممممممممممم!!!

خب از هفته ی دیگه با خبرای خوب خوب میام پیشتون!

میدونم دلتون برام تنگ شده بود!

خب من برم!

دوستون دارم!

تا ۴ شنبه ی دیگه!

فعلا

یاحق!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 22:56 توسط ::سپیده::


سلام

خوبین ؟

من که اصلا خوب نیستم

حالم بده

آی سرم ( داره منفجر میشه )

اصلا نفهمیدم که زنگ آخر چه جوری گذشت

همش سرم رو میز بود

الان هم نیم ساعت نیست که اومدم و نشستم دارم براتون آپ میکنم

تو رو خدا دعا کنید که این جا برف بیاد ما تعطیل بشیم

آخه حالم خیلی بده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی اگه که برف بیاد حالم خوب میشه

پای کامپیوتر هم که میشینم حالم بهتر میشه

حالا بذارین براتون یه خورده تعریف کنم

دیروز از طرف مدرسه رفتم کلاس زبان

نه ببخشید اومدم کلاس زبان ( آخه نزدیک خونمونه )

بعدش قرار شد که من چند تا کاریکاتور نقاشی کنم از موش روستایی و موش شهری و گربه

که البته من فقط موش شهری رو میکشم

تا باهاشون ۳۰ آذر که جشن داریم نمایش بازی کنیم

اخرش که کلاس تموم شد با دوستم اومدیم بیرون

باهم رفتیم کارت اینترنت خریدیم بعدش که داشتیم میومدیم خونه بهم فیلم رویای خیس رو داد

من هم اومدم اول چار خونه رو دیدم ( کلی خندیدم ) بعدش نشستم سیدی ۱ رو دیدم

ساعت ۹ و نیم رفتم بی صدا فریاد کن رو دیدم

بعدش میخواستم ساعت شنی رو هم ببینم که زیاد جالب نبود ندیدم

ساعت ۱۰ و نیم رفتم سیدی ۲ رو دیدم

ای قشنگ بود (نمیدونم که چه نظری رو براش بدم ) ۹۱ ٪ قشنگ بود

رفتم خوابیدم و صبح بیدار شدم و درس خوندم

بعدش هم رفتم مدرسه

زنگ اول خوب بودم اما از زنگ دوم که امتخان داشتیم حالم بد شد

پیشونیم اون قدر که داغ بود روش میشد نیمرو درست کرد

حالا هم اومدیم این جا ببینیم چه طور هستین خوب هستین در سلامتی کامل به سر میبرین هوووووووووووووو

پس برام دعا کنید

تا بعد یا حق !




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:26 توسط ::فرزانه::


سلام

خوبید

ببخشید هفته ی پیش آپ نکردم

اینقدر گرفتار بودم که وقت نکردم

خوب بریم سراغ آپ امروز

این هفته ما رو بردند اردو

از هفته ی پیش گفتند که اونجا منطقه ی نظامیه و

وپرسربازه و باید حجا با تونو رعایت کنید و دوربین

و موبایل هم نمیتونید بیارید!!!

تا اینو گفت خیلی از بچه ها

گفتند ما نمیایم و حتما حال نمیده!!!!!!

روز اردو رسید و مارو بردند باغ پردیس

وقتی از در وارد شدیم دهنمون وا موند!!!!

اینقدر جای زیبایی بود که هیچ شبا هتی

به منطقه ی نظامی نداشت!!!!!!!!!

یه باغ خیلی بزرگ بود که توش پر آلاچیق بود!!!

حدود سه دور کل باغو زیر پا گذاشتیم

تا یه آلاچیق خوب و تمیز گیرمون اومد

هنوز وارد نشده 3تا پفک و دو تا چیپس

 رو ریختیم وسط و تند تند شروع کردیم به خوردن!!!!!

ساعت 11 رفتیم قهوه خونه سنتی و بر خلاف همه که داشتند

چایی میخوردند ما تو اون هوای سرد

نشستیم به بستنی خوردن

تمام معلمامون نگاهمون میکردند

یکی از بچه ها گفت حتما دارند پیش خودشون میگند

که اینا دیوونه شدند!!!!اتفاقا همون موقع

ناظممون گفت:بچه ها بستنی توی این هوای سرد

از کجا آوردید؟؟؟؟؟گفتیم خانوم از بوفه خریدیم

بعد ناظممون گفت باریکلا!!!!!چه زرنگ شدند!!!!

بعدش دوباره اومدیم تو آلاچیق و کلی

زدیم و رقصیدیم!!!!!بعدشم

رفتیم به پارک بازی بچه ها!!!!!وکلی چرخ و فلک

بازی کردیم!!!!!اینقدر جیغ زدیم که دیگه

آخرش صدامون صدامون گرفت!!!!!

منم به خاطر اینکه خیلی تند میچرخوندند

یه سردرد درست و حسابی گرفتم!!!!

آخه راستشو بخواید میگرن دارم!!!

اصلا از اولش اشتباه کردم سوارشدم

خلاصه اون روز در اون منطقه ی به

اصطلاح نظامی هر کاری که دلمون خواست کردیم

و هیچ اتفاقی نیفتاد و حسابی به همه خوش گذشت

خداییش بچه هایی که نیومدند ضرر کردند!!!

خوب اینم از آپ امروز

بازم ببخشید که اون هفته آپ نکردم

تا آپ بعدی

فعلابای

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 17:19 توسط ::نسترن::


در دل من کسی است 

که تا درخشش آخرين ستاره 

تا پژمردن آخرين گل 

و فرو افتادن آخرين برگ

دوستش دارم...

 امام رضا دوست دارم

سلام سلام سلام

 

خوبین همگی

 

خوب چی کار میکنید

 

اول صبر کنید یه چی بگم

 

امروز تولد امام رضا (ع)

 

من تولد هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت امام موسا الرضا رو به همتون تبریک

 

میگم

 

چه قدر خوب شد که روز اپ من یبا این روز مصادف شد

 

امروز تو مدرسه یه جشن مفصل داشتیم

 

این قدر حال داد

 

اون مداحی که برامون آورده بودن مثل یانگوم بود

 

یه عالمه دست زدیم

 

البته مولودی خونی دوستم خیلی قشنگ تر از اون بود

 

معلم هنسمون اومد بهمون گفت که هر چی ساکت تر باشین برنامه بیشتر طول

 

میکشه و بیشتر از کلاس محروم میشین

 

معلممون خیلی اهل حاله

 

کلی باهاش حال میکنیم

 

به خاطر همین ما هم ساکت ساکت شدیم

 

آخرش که داشتیم میرفتیم سر کلاس مریم دوستم یه عالمه رو سرمون شکلات

 

ریخت

 

بعدش که رفتیم سر کلاس حدودا ساعت 2و نیم بود

 

بهمون نقل با نخد دادن

 

گفته بودن که تو 8 تا از اونا مهر مدرسه زدن

 

هر کی که براش اون درومد بیاد و از مدرسه جایزه ش رو بگیره

 

ما کلی ذوق کردیم ولی آخرش ضایع شدیم

 

فقط تو کلاس نا یه نفر شانسش درومد

 

خلاصه که ما امروز فقط 2 ساعت سر کلاس بودیم

 

ساعت 4و نیم ما رو بردن شب شعر

 

این قدر با حال بود

 

من کلی ژست گرفته بودم ولی این بقل دستی های من یه سوتی ای دادن که اصلا

 

 نتونستم جلوی خودمو بگیرم و یه خورده نیش خند زدم

 

آخه یکی از اون پسر هایی که شاعر یود اومد که برای ما شعرش رو بخونه

 

یه خورده بد تیپ بود

 

آخه موهاشو بلند کرده بود و ...

 

خلاصه شنیدم یکی از اون طرف گفت که

 

شنبه از این قشنگ تره

 

وای دیگه تهمینه نتونست جلوی خودشو بگیره

 

داشت شیر کاکائو میخوردش که یک دفعه از خنده ترکید

 

وای وای وای وای

 

چه سوتی ای بود

 

ولی خیلی حال داد

 

قرار شده که از این به بعد آثارمون رو با خودمون ببریم و برای بقیه بخونیم

 

خوب دیگه اپ این دفعه هم تموم شد

 

ببخشید که اون هفته آپ نکردم

 

آخه خیلی سرم شلوغ بود

 

تا بعد یا حق !




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 20:28 توسط ::فرزانه::